امامزاده...

بمان ؛ ای همه ی حرف دلم...

امامزاده...

۱۷ بازديد
نشسته ام روبروی ضریحی که در آن سوی شبکه های نقره ای اش، یارم را میدیدم در حال مناجات...چقدر دلتنگ آن تصویرم...چقدر دلتنگ آن شب هایم...
دلتنگ دیدن نگاهش، قامتش ، وقتی ایستاده بود پشت شبکه ها...
دلتنگ صدای زیارت عاشورا خواندن گاه به گاهش... 
دلتنگ اینکه وسط مشلول خواندنمان ، بگویم : "خدایا، مردی که آن سوی ضریح روبرویم نشسته ، تمام جان من است... او مرا از تو میخواهد و من عاجزانه او را طلب میکنم ؛ تو که خدای سمیع و بصیری ، میشنوی صدای التماس های ما را ، میبینی اشک هایمان را و این امامزاده شاهد ماست ...ما او و جدش را واسطه ی وصالمان قرار داده ایم...بخاطر این بزرگی که اکنون بین من و اوست، دعاهایمان را اجابت فرما..." 
دلتنگ ان پیامک "جانا من تمام شدم" ش هستم ... دلتنگ شوق و حتی اضطرابی که وجودم را فرا میگرفت هنگام خروج از در؛
دلتنگ به شوق رسیدن به او تند تند و نصفه نیمه پوشیدن کفش هایم...
آه ...من نیز چون حضرت یار دلتنگ آن پنجشنبه های پر از عشق و اشک و شوق و امیدم...
راستش هنوز هم وقتی اینجا هستم ، هزار بار آن سوی ضریح را نگاه میکنم به امید دیدارش...
حتی زمان هایی بوده که از فرط دلتنگی و امد دیدارش ، سه یا چهار شب متوالی امده ام کنار این ضریح نشسته ام و یاسینی خوانده و رفته ام...
و عاشق دور از یار مگر چه دارد جز امید دیدار و وصال و اغوش یارش که بتواند تاب بیاورد فراق را...
.
جانا 
جمعه ۲۰ تیر ۰۴ / '۲۰:۰۶
کنار ضریح
تا كنون نظري ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در تات بلاگ ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.