منم که...

بمان ؛ ای همه ی حرف دلم...

منم که...

۲۱ بازديد
نوشته بود : غبار غم...
و من ناگهان زیر لب گفتم :
غبار غم برود، حال خوش شود حافظ /تو آب دیده از این ره‌گذر دریغ مدار .
گفتم:  آه، حافظ جان؛ منم که غبار غم فراق نفسم را سنگین کرده ...
منم که دلتنگی امانم را بریده ... 

و ناگهان این مصرع بر لبم آمد :
منم که شهره ی شهرم به عشق ورزیدن...
 آه، حافظ، حافظ، ... من نیز شهره ی شهرم به عشق ورزیدن !
اگر بگویی نیستی ، لابد نمیدانی که شهر برای من در وجود معشوق خلاصه میشود ؛ شهر که هیچ ، تمام جهانم وجود اوست...
 و معشوق میداند ، کسی چون من عاشق نشده ... 
کسی چون من عاشقی و دیوانگی را به اختیار انتخاب نکرده...
 معشوق میداند ، کسی چون من بذر محبت مردی را در اعماق نهان وجودش نکاشته و آن قدر به پایش دریا دریا محبت نریخته که ریشه های درخت تنومد عشق راه بیابند به تک تک سلول های وجودش...
 پس *منم* که شهره ی شهرم به عشق ورزیدن ؛
و شهر من اوست...
منم که تا گاهِ وصال، و اگر زبانم لال وصالی نباشد ، تا در کفن پیچانده شدن ، خنده ای از ته دل نخواهم داشت ...
 منم که دنیا برایم در یک نفر خلاصه شد و هر چه بی او برایم از عیار افتاد ... 
منم که جان میگیرم از دیدن قامت مردی در پشت پنجره ای تاریک در آنسوی خیابانی شلوغ...  
منم که چشمم به دنبال یار ، دوخته میشود به پلاک تک تک ماشین های خیابان...
 منم که ماه را بخاطر او دوست دارم ،
 دریا و ساحل را بخاطر اودوست دارم ؛ 
و نسیم را ...
منم که ساقه ی گل سرخی را صد بار بوسه زده ام به امید بوسیدن جای دستهای یار ...
منم که جان میدهم برای لبخند مختصر روی لب ها و غم نشسته در سیاهی چشمانش...
و این عشق حتی اگر وصالی در پی آن نباشد ، تمام آن چیزیست که من با خود از دنیا خواهم برد 
و پس از آن، 
اگر بیاید و پرسد چه بردی اندر خاک / ز خاک نعره برآرم که آرزوی تو را...
 
.
جانا 
۰۴/۴/۱۷
تا كنون نظري ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در تات بلاگ ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.