دوشنبه ۰۹ تیر ۰۴ | ۱۱:۴۵ ۱۶ بازديد
+ دکتر ،داروهایی که تجویز کرده بودید ، تاثیر چندانی نداشته ،حالم همون هست که بود ، و حتی این اواخر بدتر هم شدم... دردهای جسمی هم اضافه شده ، انگار مشکلات دو سه سال پیشم دارن برمیگردن!!!
_ : عیبی نداره ، دوزش رو دوبرابر میکنیم ، چند تا داروی تقویتی هم اضافه میکنیم ...
+اگر با دوز دوبرابر بهتر نشدم چی؟!
_باید صبر کنی...بهتر میشی ، تو در دوران سوگ هستی ، سوگ از دست دادن یک رابطه ی عاشقانه...
+ اما من هر چقدر هم صبر کنم نداشتنش ، نبودنش تو زندگیم برام عادی نمیشه ، نمیتونم عاشقش نباشم...
_ عاشقش میمونی، ولی عادت میکنی به دور بودن ازش، اما طول میکشه ، شاید شش ماه یا بیشتر...
اینو یادت باشه ، شما الان مثل آدم های معتاد به هرویینی هستید که ترک کردید ، تمام وجودتون دنبال اون احساس خوبیه که کنار هم داشتین ، پس اینکه هر لحظه حس دلتنگی داری ، به خاطراتتون فکر میکنی ، و حس میکنی چقدر بهش نیاز داری ، کاملا طبیعیه ... باید صبر کنی تا این دوران بگذره و همزمان داروهات رو ادامه بدی تا از این افسردگی بیای بیرون ...
میگوید "خاطرات" ، و من ناگهان همه ی حرفهای قبل را فراموش میکنم و پرواز میکنم به دل یک شب بارانی در بیمارستان...
اشک در چشمهایم حلقه میزند ، کلام دکتر را قطع میکنم :
+ دکتر رابطه ای که ما باهم داشتیم یک ارتباط معمولی نبود، یک عشق و علاقه ی ساده یا یک دوستی از سر تمایلات جنسی ...
ما با تمام وجودمون به هم محبت میکردیم، اون با تمام وجود توجهش به من بود و عشق میریخت به پام... اونقدر که اگر اون نبود، من هرگز این حجم از عشق و محبت رو نمیچشیدم ...
واقعیت اینه که اگر تمام عمرم رو یک طرف بگذارم و این دوسال رو یک طرف ، حجم خاطراتی که از این دوسال تو ذهنم مونده ، چند برابر اون ۳۶ سال قبل هست...
به نشانه ی تایید سر تکان میدهد: میدونم ، کاملا مشخص بود ، در هر دوی شما علاقه ی بسیار شدیدی به هم وجود داشته و داره...
نمیتوانم بیش از این اشک هایم را نگه دارم ..، از گوشه ی چشمم میچکند ، در حالی که اشکهایم را با دستمالی پاک میکنم میگویم :
+دو سال پیش دخترم بستری بود ... یکی دو شب اول من تختی برای استراحت نداشتم ، اون شبا چون هوا بارونی بود، ناچار بود برای رسیدگی به وضعیت موجود ، شبانه به محل کارش بره ...
اون شب وقتی فهمید من جای خواب ندارم ، با اینکه روز بسیار سخت و پرکاری گذرونده بود، بعد از انجام کارش برای استراحت به خونه نرفت و نصف شب خودش رو به بیمارستان رسوند...
گفت اومدم که پیشت باشم و بتونی کمی تو ماشین بخوابی...
در حالی که اشک هایم بند نمی آمد ، ادامه دادم :
روی صندلی عقب ماشین نشست تا من بتونم سرم رو روی پاش بذارم و بخوابم...
سرم روی پاهاش بود و صدای چکیدن بارون روی سقف ماشین همه چی رو قشنگتر کرده بود ...
اون شب با تمام خستگیش ، تا صبح همونجا نشست و نخوابید تا من بخوام...
اشکهامو دوباره پاک کردم و گفتم :
ببینید اینطوری به من محبت میکرد...
لبخندی زد و با تایید گفت :
این واقعا اوج عشق یک انسانه ، اوج محبت یک مرد ...
+خب برای همینه که نمیتونم به این راحتیا ازش بگذرم ...چون دیگه هیچی نبودنشو جبران نمیکنه... هیچی جاشو پر نمیکنه...
هیچی...
.
.
.
ساعت ۱۲ و نیم شب است ... در مسیر برگشت به خانه ام...
به آن شب بارانی فکر میکنم
به پایش که بالش سرم شده بود،
به چشمهایی که تا صبح بسته نشدند تا مرا در خواب تماشا کنند...،
به صدای چکیدن باران روی سقف ماشین ،
به آرامش عجیبی که آن شب کنارش تجربه کردم ...
و به دارویی که دوزش دوبرابر شد...
جانا
۰۴/۴/۹.
همین ؟؟