این شب ها...

بمان ؛ ای همه ی حرف دلم...

این شب ها...

۱۷ بازديد
همه جای شهر پر از یاد اوست 
هر کجا که قدم میگذارم ، خاطره ای با او در انجا داشته ام که در قلب و ذهنم حک شده ... 
تمام خیابانهای شهر پر از خاطره است 
کافه ها ، ساحل ها ...همه جای این شهر را با او تجربه کرده ام و حالا همه ی شهر برایم مانند آلبومی شده که هر کجایش را قدم مینهم ، صفحه ای از ان ورق میخورد و من عکسی از کنار او بودن میبینم... تصویر لبخندش را، قامتش را ...حتی صدایش را میشنوم ...
و این شبها ، صفحه ای تازه ورق خورده است... صفحه ی خاطرات شبهای محرم ...صفحه ی هئیت رفتن کنار او ... 
قدم که به هییت میگذارم ، یکی یکی خاطراتم جلوی چشمهایم  
نمایان میشوند...و دیوانه وار به دنبالش میگردم... تمام مدت چشم هایم همه جا به دنبالش میگردند، بی آنکه تسلطی برآنها داشته باشم...
و این عشق است که فرمان تمام وجودم را به دست گرفته و مرا به دنبال خود میکشد ... 
تمام اجزای وجودم را به دنبال خودش میکشد... 
گاه میکشاند تا کنار مقرمان، 
گاه میکشاند روبروی پنجره ی اتاقش 
گاه روی بام ، به امید گذر کردن یار از خیابان
گاه به خیابانی که قرار است از انجا بگذرد ...
و این شبها، هیئتی که برایم پر از خاطرات اوست...
 خاطرات قدم زدن کنارش تا پارکینگ...
 و من خوشم با همین بودنهایش در میان خاطراتم ، 
زندگی میکنم با انبوه خاطرات کنار او بودن 
گاه اشک هایم را جاری میکنند ، گاه لبخندی بر لبانم می نشانند ، گاه زبانم را به قربان صدقه اش رفتن میگشایند ، و گاه حتی دستانم را به نوازش خیالی و بوسه های خیالی بر شانه هایش وامیدارد...
و این حکایت  عاشقیست که از تمام سالهای عمرش انچه در خاطرش مانده ، دوسال آخر آن است... گویی فقط دوسال زیسته ام ، گویی روزی که عاشقش شدم ، متولد شدم...
 
.
جانا 
۰۴/۴/۷
تا كنون نظري ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در تات بلاگ ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.