شنبه ۰۷ تیر ۰۴ | ۱۳:۰۶ ۱۷ بازديد
همه جای شهر پر از یاد اوست
هر کجا که قدم میگذارم ، خاطره ای با او در انجا داشته ام که در قلب و ذهنم حک شده ...
تمام خیابانهای شهر پر از خاطره است
کافه ها ، ساحل ها ...همه جای این شهر را با او تجربه کرده ام و حالا همه ی شهر برایم مانند آلبومی شده که هر کجایش را قدم مینهم ، صفحه ای از ان ورق میخورد و من عکسی از کنار او بودن میبینم... تصویر لبخندش را، قامتش را ...حتی صدایش را میشنوم ...
و این شبها ، صفحه ای تازه ورق خورده است... صفحه ی خاطرات شبهای محرم ...صفحه ی هئیت رفتن کنار او ...
قدم که به هییت میگذارم ، یکی یکی خاطراتم جلوی چشمهایم
نمایان میشوند...و دیوانه وار به دنبالش میگردم... تمام مدت چشم هایم همه جا به دنبالش میگردند، بی آنکه تسلطی برآنها داشته باشم...
و این عشق است که فرمان تمام وجودم را به دست گرفته و مرا به دنبال خود میکشد ...
تمام اجزای وجودم را به دنبال خودش میکشد...
گاه میکشاند تا کنار مقرمان،
گاه میکشاند روبروی پنجره ی اتاقش
گاه روی بام ، به امید گذر کردن یار از خیابان
گاه به خیابانی که قرار است از انجا بگذرد ...
و این شبها، هیئتی که برایم پر از خاطرات اوست...
خاطرات قدم زدن کنارش تا پارکینگ...
و من خوشم با همین بودنهایش در میان خاطراتم ،
زندگی میکنم با انبوه خاطرات کنار او بودن
گاه اشک هایم را جاری میکنند ، گاه لبخندی بر لبانم می نشانند ، گاه زبانم را به قربان صدقه اش رفتن میگشایند ، و گاه حتی دستانم را به نوازش خیالی و بوسه های خیالی بر شانه هایش وامیدارد...
و این حکایت عاشقیست که از تمام سالهای عمرش انچه در خاطرش مانده ، دوسال آخر آن است... گویی فقط دوسال زیسته ام ، گویی روزی که عاشقش شدم ، متولد شدم...
.
جانا
۰۴/۴/۷
همین ؟؟