آرشیو اسفند ماه 1404

بمان ؛ ای همه ی حرف دلم...

تو رو خدا...

۶ بازديد
تو رو خدا یه حرفی بزن ، یه چیزی بگو... تمام وجودم آشوبه،  درک میکنی؟؟ حالم بده از اینکه نمیدونم چه بلایی سرم اومده ، نمیدونم چی سر تو اومده ...حالم بده ..یه حرفی بزن ...
تو رو خدا ... تو رو خدا

لطفا یه توضیح بده بهم

۰ بازديد
نوشته هامو خوندی ، هیچی ننوشتی. لطف کن برام یه چیزی تو نظرات بنویس ، بغهمم چه خاکی به سرم شده و وضعیت چطوره 
یه چیزی بگو تا از این برزخ در بیام ... 
دارم میمیرم ، میفهمی عزیزم؟! 
برام توضیح بده
.
سال جدیدم حسابی مبارک شد...
کاش میمردم 

از دیشب تا الان هزار بار ارزوی مرگ کردم ...کاش میمردم و تو میدیدی که در حالی که عاشقت بودم مردم ...
کاش میمردم ... کاش خدا منو ببخشه و بعدش بمیرم...
کاش میمردم و تو هم بعد از من میمردی و میومدی پیشم...راحت میشدیم ، اضطراب و دلتنگی و نفرین شدن و فحش شنیدن همش تموم میشد ...میرفتم و تو یه دنیای دیگه منتظرت میموندم... 
ببین عزیزم ، اگر همین روزا مردم ، تو رو خدا هیچ غصمو نخور ،برام خوشحال باش و خدا رو شکر کن که رفتم، چون به آرزوم رسیدم، دعاهام مستجاب شده و از این رنج بی علاج راحت شدم... بعد از اون اگر دلت خواست خوشحالم کنی فقط دعا کن و از خدا بخواه زودتر بیای پیشم... بیا پیشم و تمام این دنیا رو بذار برای بقیه ..من و تو برای هم بسیم و خدا برای ما بسه...
پس توهم دعا کن برام که بمیرم ، دعا کن عزیزدلم التماست میکنم اگر دوستم داری دعا کن دوتامون تو همین جنگ بمیریم... اول من بعد تو...
و اینکه...حرفای صبم فقط بخاطر بیچارگی و غم بیش از حدم بود... تو هرگز تو ذهن و قلب من جات عوض نمیشه...هرگز ...
.

توضیحی که بخاطر اون کاغذ بهش دادم

۱ بازديد
برات تعریف میکنم...
یک ماه پیش ....یه تقمیم خیلی خطرناک برای تمام ارثی که از باباش رسیده بود گرفت... زمینی که فقط دو دونگش مال اون بود و سالها فروش نمیرفت رو میخواست بخره ، یعنی چهار دنگ دیگه رو پول بده و بخره... حدود سی و چند میلیارد پول ! میخواست تمام سهم طلای خودش و مامانشو بفروشه و این کارو کنه . خلاصه اینکه تقریبا مغازه بسته میشد و فقط یه زمین داشتیم که تو فکر بود با وام و غیره بسازه و بفروشدش ... عملا داشت تمام زندگیمونو به باد میداد با تصمیم اشتباهش ...و به هیییچ کس در موردش حرفی نزده بود ، نه خانواده ، نه کسی که من بشناسم . حتی به خودمم نصف قرار مداراشو که گذاشته بود گفت .
 فقط به امین گفته بود ، اونم وقتی یه روز داشت باهاش حرف میزد متوجه شدم میدونه ، و دلیلشم این بود که یه طرف معامله ...... بود که ظاهرا دوست یا آشنای امین بوده ...
من هر چی به ..... التماس کردم که نکن ، بهم گفت تو دخالت نکن ، من خودم میدونم چیکار کنم... 
دیگه تقریبا همه کارشو کرده بود و چیزی به اتمام کار نمونده بود ، از شدت استیصال ، از اینکه هیچ کس نبود که درجریان باشه و بخوام رأیشو بزنه ، و فقط امین رو خبر داشتم که میدونه ، خدای بالای سرمون شاهده که بدون هیییچ تماس و پیام قبلی ، سرزده رفتم اداره که باهاش حرف بزنم یه جوری نظر ....و عوض کنه .
یه بار رفتم ، نبودش ، فرداش باز رفتم ، و خیلی ناگهانی مث بقیه ی مراجعینش با هماهنگی منشی وارد اتاقش شدم ...
اول از دیدنم تکون خورد ، و شاید هم مضطرب شد ، بهش گفتم اومدم در مورد یه مسیله ای به غیر از خودمون باهات حرف بزنم ، به عنوان دوست ج.... ... 
گفت بشین ، نشستم ، همو موقع دوتا همکاراش اومدن داخل ، کارش داشتن ، من همینطوری منتظر بودم تا حرفش با اونا تمام شه ، روی میز جلوم یه سر رسیدی باز بود ، پایینش شعر نوشته بود ، من این بیته رو دیدم ، بر حسب عادت همیشگیم از سر بیکاری تا اونا حرف میزدن ، نوشتمش، همین ... برای خودمم نوشتمش ، پایینشم اینو نوشتم که یادم بمونه کی بوده و کجا بودم... 
اون که کارش تمام شد ، من در مورد اون داستان باهاش حرف زدم و برگشتم خونه ، و خدای بالای سرمون شاهده که هنوز که هنوزه نمیدونم اصلا با جعفر حرف زد یا نه ، یعنی حتی به خودم اجازه ندادم پیگیریش کنم ... به هر حال اون داستان بخاطر جنگ و یا شایدم چیزای دیگه کنسل شده ... 
این کاغذو به حساب خودم برداشته بودم تو کیفم گذاشته بودم ، حالا یا افتاده ، بعد امین برداشته بودش یا رو میز جامونده، یا هر چی من نمیدونم ... 
من کلا ده دیقه شاید تو اتاقش بودم که پنج شش دیقه اش همش کارمنداش میومدن و میرفتن ، تو چند دیقه سریع بهش مسئله رو گفتم و پاشدم اومدم بیرون ...
اصلا نمیدونستم این اونجا مونده ، الان که دیدمش فهمیدم اونجا مونده بوده ...

خیلی مهم

۰ بازديد
فردا( جمعه) به هر قیمتی ، به هر قیمتی که شده باید چند دقیقه ببینمت 
برای آخرین بار ....
.
.
.
باورم نمیشه تونستی انقدر بی مبالات باشی ! 
باورم نمیشه به همین راحتی بیشتر از ده ما رنج کشیدنمو به باد دادی...
این حقم نبود..لا اقل الان دیگه حقم نبود...کاری نکرده بودم که مستوجب این دردی که میکشم باشم... 
خودم به جهنم ، بچه هام چه گناهی کردن که باید اینطوری مورد نفرین قرار بگیرن ؟! مگه فرقی با بچه های تو میکردن؟! یا گناه من فرقی با گناه تو میکرد ؟! 
باورم ننیشه که گذاشتی بدون اینکه خطایی کرده باشم ، اینطوری به جهنم کشیده بشه حال و روزم ... فقط بخاطر بی احتیاطی ...فقط بخاطر گذشته ای که فکر میکردم دیگه تمام شده...
آبروی من دستت بود ، ازش مراقبت نکردی ... 
باورم نمیشه ،این تویی که انقدر همه چیزو ساده گرفتی واجازه دادی درست زمانی که فکر میکردم داره همه چیز بهتر میشه ، این بلا سرم بیاد؟!!
مگه من از تو چی خواسته بودم جز همین مراقبت ؟ 
چرا برای بار چندم باید چوب گذشته رو بخورم ؟!! چرا بچه هام باید چوب گذشته ی منو بخورن ؟؟ چرا بچه هام باید نفرین بشن؟ 
هر بار میگفتم یه اتفاق بوده ، لابد دارم تاوان خطاهامو میدم... اما حالا چی؟ تاوان چی رو میدم ?
تو نه از چهار تا تیکه کاغذ، که از ابروی من که دستت امانت بود مراقبت نکردی ... 
جور دیگه ای در موردت فکر میکردم ... حساب دیگه ای رو درایت و مردونگی تو کرده بودم...
منو کشتی امین...کشتی .. و همینطور مردی رو که از تو تو ذهنم ساخته بودم ...
.
۲۹ اسفند

زنی مدفون در زیر پل ...

۲ بازديد
پنجشنبه ی آخر سال رسیده و میتوان گفت آخرین روز سال...و البته احتمالا آخرین روز ماه رمضان ... آخرین روز از سال که شبی در همان سال در پی دارد...
غروب فردا سال جدید از راه میرسد ... چهارمین سال عاشق بودنم...
دلم برای دیدارش پر میکشد؛ برای لحظاتی مقابلش نشستن ...
 با خودم گفتم شاید مثل بعضی پنجشنبه های دیگر امروز به مقر بیاید ، یا وقتی از خیابان مقر رد میشود ماشینم را ببیند و بیاید لحظه ای کنارم بنشیند ، تا سال را به دیدارش به صدایش ، به نگاهش و به عطر موهایش ختم کنم...
 چه عاشقی کردن غریبانه ای داریم ما...
هر دو تشنه و دلتنگ همیم ، هر دو با دیداری جان تازه میگیریم ، اگر بخواهیم به راحتی به هم دسترسی داریم ، اما با این وجود نمیتوانیم هیچ قرار ملاقاتی بگذرایم و هر روز را به امید دیداری ناگهانی و اتفاقی میگذرانیم، که شاید رخ دهد ، بی آنکه قراری در میان باشد... 
نشسته ام زیر پل ؛ دقیقا همانجا که همیشه مینشینم...
دریا آرام و زلال است ...سنگ های کف آب را نگاه میکنم که انگار مثل من به انتطار نشسته اند... به انتظار موجی که بوی یار بدهد ، که نوازششان کند و بگذرد و برود...
دو شب پیش خوابش را دیدم ..بعد از مدتها...منی که مکرر در خوابهایم حضرت یار را میدیدم ، مدتها بود که ندیده بودمش...شاید چون جای خوابم عوض شده بود و خواب راحتی نداشتم در آن روزهای ابتدایی جنگ...
 خواب دیدم به هم محرم شده ایم ... بی آنکه کسی میانمان باشد، در خلوتی دو نفره او خطبه ای خواند و من گفتم : "قَبِلتُ" ...
 کاش میشد به خطبه های در خواب هم محرم کسی شد...کاش میشد ...
 محرم شدیم ، اما او باید می‌رفت و من منتظرش میماندم تا برگردد ... تا برگردد و مرا به آغوش بکشد ، که ببوسمش ، ببویمش و در اغوشش آرام بگیرم...
اما نشد...پیش از انکه بیاید ، در حالی که در انتظارش بودم، بیدار شدم ...
محرم شدیم و حتی فرصت نکردم یک بار از عمق جانم ببوسمش...
 خواب شیرینی نبود ، آرزویش به دلم ماند ؛ اما شیرینی آن "قبلتُ" که به او گفتم هنوز زیر زبانم است...
 حتی خوابهایم هم غریبانه شده اند...
 حالا تقریبا یک ساعت است که نشسته ام اینجا ...
به دریا نگاه‌ میکنم و به تعداد زیادکشتی هایی که در دور دست ها ایستاده اند؛
 کشتی هایی که داشتند راه خودشان را میرفتند و ناگهان جنگ شد؛ وحالا نه راه پس دارند و نه راه پیش ؛ 
درست مثل من ، مثل ما! که داشتیم زندگیمان را میکردیم ، و ناگهان جنگ شد!
 جنگ میان عقل و دلمان ، جنگی که عشق به راه انداخت ! و حالا نه راه پس داریم و نه پیش...
 نه راه و تمایلی برای برگشتن به چهار سال پیش و از میدان جنگ عشق خروج کردن داریم ، و نه راه وصال و به آغوش هم رسیدن... و هی منتظریم که خدایمان برایمان راهی بسازد... و حتما میسازد...
  مثل این کشتی های مانده در آب که منتظرند خدا برایشان راهی بسازد ، یا شاید آدم های آنطرف دریاها ...
 اما ما فقط منتظر خداییم ...فقط منتظر مقدر کردن وصالمان از سوی اوییم... همانطور که من الان منتظر مقدر کردن آمدن یارم به مقرم...
چه اینکه گفته اند "و اگر بر تو ببندد همه ره ها و گذرها / ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند..." 
به آسمان نگاه میکنم ؛ آسمانی که این روزها جولانگاه جنگنده های دشمن شده... به این فکر میکنم که اگر ناگهان یکی از آن ها بیاید، جایی همین نزدیکی ها بمبی بیندازند ، و این پل روی سر من خراب شود، چه میشود؟! 
در خبرها مینویسند  زنی زیر پلی وسط دریا مدفون شد...
همین...! 
هیچ کس نمینویسد زنی عاشق ...
نمینویسند زنی در انتظار معشوق زیر پل مدفون شد...
هیچ کس نخواهد فهمید چرا این زن ساعت دوازده و نیم ظهر زیر پل بوده!
هیچ کس نخواهد فهمید آن زن را جنگنده های دشمن ، یا بتن های سنگین پل نکشته اند؛ بلکه او را عشق کشته ...
هیچ کس جز "او" که بخاطرش اینجا نشسته ام نخواهد فهمید ؛ 
و "او" برای من "همه" است...
 و همین مرا بس است...
جانای او 
 پنجشنبه ، ۲۸ اسفند ۰۴
 مقر 
 ۱۲:۵۰'

خوشبختی یقه ی پیراهنش...

۵ بازديد

امروز به مقرمان رفتم...مقر دوستداشتنی مان که روزهای زیادی از ان دور بودم... 
با خودم گفتم حتما حضرت یار این روزهایی را که من در شهر نبوده ام و او بوده ، گاهی به مقرمان سر زده .. رفتم که پا جای پاهایش بگذارم ، روی رد قدم هایش قدم بزنم ، ذرات باقی مانده از نفس هایش در هوا را به درون جانم بکشم...
رفتم نوای دوستت دارم هایش را از موج ها بشنوم ...
دریا زیبا بود... خیلی زیبا ...فیروزه ای و پرآب...اما باز هم نه مثل آن وقت هایی که من و او با هم آنجا بوده ایم؛  در واقعا هیچ وقت به آن زیبایی نخواهد بود ...نمیتواند باشد! چون وجود اوست که باعث اینهمه زیباتر شدنش میشود ؛
و عجیب آنکه با همین وجود ، من وقتی او را آنجا میبینم ، پشت به دریا مینشیم! پشت میکنم به  آن فیروزه ای ِ زیبای بی نظیر ، ،برای رو کردن و دیدن تنها یک زیبایی؛  یک زیبایی بسیار بزرگتر از دریا ! : چشم هایش؛ نگاهش ، لبخندش ، جز به جز اعضای وجودش ...حتی لباسش ، نخ آویزان شده از درز پیراهنش را نگاه میکنم ، دکمه ی کتش را ، تار مویی که روی پیراهتش افتاده ، و یقه ای که گردنش را لمس میکند و من به اندازه ی تمام دنیا به آن حسودی میکنم...
خدای من! عشقش با من کاری کرده که به تکه پارچه ای حسودی میکنم ، تکه پارچه ی سرآستینش ، و یقه ی پیراهنش ...
 چطور میشود آن تکه پارچه ها از من خوش اقبالتر بوده باشند؟! 
اما هستند...تارو پود پارچه ی لباسش از من خوش اقبالترند در این لحظه ای که من از او محرومم و آنها دور تن یارم پیچیده اند و بوسه برگردن و سینه و بازوان و دست هایش میگذارند... 
آه ...خدایا ! آدم عاشق به چه چیزها که فکر نمیکند!!
زیر پل مقرمان را دریای فیروزه ای پیش از من تصاحب کرده ؛ روی پل قدم میزنم و گاهی خیابان را نگاه میکنم ، با آنکه میدانم در این ساعت محال است آمدنش ...
اما آدمی را مگر چه زنده نگه میدارد جز امید هایش، رویاهایش، آرزوهایش...
و جز عشق بی پایان کسی در عمق جان و دلش...
 همان چیزی که از تو در جان من مانده؛
همان چیزی که الان در این روزهای جنگ مرا به اینجا کشانده... 
.
جانای او 
۲۳ اسفند ۱۴۰۴
۱۵:۰۰ ساعت

و خدایی که همین نزدیکی ست...

۳ بازديد
  • آه خدای من ، خدای مهربان من ، خدای بنده نواز من ، چطور شکر این همه مهربانی ات را بگویم...چطور شکر اینهمه دل به دل عاشقم دادنت را بگویم؟! من فقط از تو خواسته بودم کمی از دور هم که شده بینمش ، تو اما او را به کنارم رساندی ، اجازه دادی دقایقی کنارش بایستم ، ببینمش و با او حرف بزنم ...
صبحی که شبش را تا اذان صبح بیدار مانده بودم ،دلم میخواست از رختخواب جدا نشوم... ناگهان بیدار شدم، و به خاطر آوردم که لابد الان حضرت یارم به راهپیمایی میرود ... چقدر احتمال دارد ببینمش؟ هر چقدر ، حتی ذره ای ، من برای همان ذره ی محتمل، میروم ...
.
در حالی که لباسم را میپوشیدم ، زیر لب گفتم خدایا ، خدای قلب های عاشق ، میدانی که من برای راهپیمایی نمیروم ، من به امید دیدار یارم که تو میدانی چقدر دلتنگش هستم ، میروم ...من میدانم فقط اگر تو بخواهی میشود در میان انبوه جمعیت مردم ببینمش ، و تو میدانی که دلم برای دیدارش پر میکشد...لطفی کن به من دیدارش را برای مقدر کن ..
رفتم، وخدا می‌داند که فقط به امید دیدار او قدم بر میداشتم، و هر لحظه در میان انبوه جمعیت چشمم به دنبالش میگشت، و رو به آسمان میکردم و میگفتم خدایا؛ من دلتنگشم ، کاش او را به من نشان دهی؛ کاش فقط لحظه ای از دور ببینمش ...
 و باز سر میچرخاندم و به دنبالش میگشتم و میگفتم : امیییین ،الهی قربونت برم ، کجایی؟!
تمام مدت راهپیمایی را همینطور گذراندم ... به انتها رسیده بودیم و دیگر امید زیادی برایم نمانده بود که ناگهان صدایش را از پشت سرم شنیدم که با همسرم سلام کرد ، سر برگرداندم و لحظه ای که چشمم به صورتش افتاد، انگار خدا آمده بود پایین که به من بگوید ببین من هوایتان را دارم...ببین من صدایت را میشنوم ، صدایتان را در تمام التماس ها و دعاهایتان میشنوم ، منم که میتوانم اجابتتان کنم و میکنم...  
فورا ماسکم را پایین کشیدم که او هم بتواند مرا ببیند ؛ و پس از آن عینکم را نیز...
 نگاهش میکردم در دلم قربان صدقه اش میرفتم که اگر من او را پیدا نکردم ، او مرا پیدا کرد... مثل همیشه ، مثل ابتدای عاشق شدنمان که او مرا پیدا کرد ، او قلبش را به من گره زد و بعد من بودم که چشمهایم را باز کردم و دیدمش و قلبم را به قلبش گره زدم... جانم فدایش که همیشه یک قدم از من جلوتر بوده...
جانم فدایش که بودنش استجابت تمام دعاهای من است...
او میان من و همسرم ایستاده بود ، خوش بحالم بود که کنارش ایستاده ام ؛  من میتوانستم راحت ببینمش ، حتی نفس هایش را نفس بکشم ، اما لحظه ای به این فکر کردم که او نمیتواند مرا ببیند ، او نمیتواند به سمت من سر بچرخاند ؛ پس به سرعت جایم را عوض کردم و از او دور شدم که بتوانم مقابلش باشم ...من قربان چشم هایش بروم که فقط لحظاتی کوتاه کیتوانست نگاهش را به من بیندازد...از شوق دیدارش تمام مدت لبخند روی لبم بود و هیییچ از صداهای دور و برم را نمیشنیدم ، هیچ آدمی را نمیدیدم جز او ، هیچ حس نمیکردم، جز عشقش را ...گویی تمام دنیا در ان چند دقیقه فقط یارم بود ، تمام دنیا در قامت و صدا و نگاه یک نفر جمع شده بود و مقابلم ایستاده بود...
 خدای من ، او در یک قدمی من ایستاده بود ؛ ناگهان هوا دیگر گرم نبود! نسیمی خنک به صورتم میوزید ؛ ناگهان هوا بوی بهار گرفت ؛ ناگهان جنگ تمام شد ؛ ناگهان تمام عالم به صلح با من آمدند...!
 مقابلم بود و حرف میزد... نگاهش میکردم، با تمام وجود؛ بی آنکه به درست و غلطش فکر کنم ؛
میشندیدمش و قربان صدایش میرفتم ؛
لبخندش ، لبخندش ، لبخندش قلبم را از سینه ام جدا میکرد ... با خودم گفتم من همین الان که برود باز دلم به دنبالش پر میکشد، باز دلم لبخندش را میخواهد ... باید این لحظه اش را ثبت میکردم، و کردم؛ دوربین گوشی را باز کردم ، کمی عقبتر رفتم که در دید او و همسرم نباشم ،اما میدانستم او تمام حواسش به من است...
او برایم مهم بود و دیگر هیچ چیزی مهم نبود، اینکه ادمهای پشت سرم مرا میبینند ، اینکه کسی بگوید این زن چرا در میان این جمعیت از این مرد عکس میگیرد! خدا مرا به خواسته ی قلبم رسانده بود و هیییچ چیزی دیگر برایم مهم نبود... 
اما آه و افسوس که همیشه فرصتمان کم است... او عزم رفتن کرد و من جز یک خداحافظی و یک "دورت بگردم"زیر لب ، حرفی نمیتوانستم بزنم و کاری نمیتوانستم بکنم...
او رفت و من دیگر دلیلی برای ماندن نداشتم؛ 
بعد از رفتنش به سمت ماشین رفتیم ؛ اما حالا من جانای دیگری بودم که بر میگشتم...
جانایی که یارش را دیده ، جانایی بر آتش دلش آب خنکی ریخته شده، جانایی که قدش بلندتر شده ، چشمهایش زیباتر شده و شاید کمی جوانتر شده... 
جانایی که بار دیگر طعم توجه خدایش را چشیده... طعم استجابت را ...
جانایی که باید نماز شکر بخواند؛
.
جانای او 
جمعه ،۲۲ اسفند ۱۴۰۴

جهت اطلاع

۳ بازديد
سلام حضرت یارم 
ما به شهر برگشتیم ...
جانا 
پنجشنبه ۲۱ اسفند

شب قدر دیگری در فراقش...

۵ بازديد
ویرایش شده :
باز هم شب قدر آمد و اورا بیش از هر زمان دیگری از خدا خواستم....
شب ۲۱ رمضان را در حسینه ی روستایی که پیش از این حتی نامش را هم نشنیده بودم ، گذراندم؛ تا بار دیگر متذکر شوم به اینکه او که قدرتش فوق تمام قدرتهاست ، مقدرات را آنگونه که میخواهد میچیند ...
از ابتدای ماه رمضان دلخوش بودم که باز به برکت این ماه ، میتوانم شب های زیادی یارم را لحظاتی ببینم ، یا لااقل صدایش را بشنوم...دلخوش بودم به اینکه امسال هم مثل چند سال اخیر شبهای قدر را در حالی میگذرانم که پاره ی تنم هم در آن سوی پرده ی امامزاده نزدیکم نشسته، مثل من وصالمان را آرزو میکند ، اشک میریزد و من نفس های پراکنده اش در هوای اطرافم را نفس میکشم ،وباز بخشی از دعای جوشن را با صدای زیبایش میشنوم و بین فرازها وقتی مردم ندای الغوث سر میدهند من یک ریز قربان صدقه اش میروم و جان فدایش میکنم... 
اما ...اما اکنون من در روستایی دعا را با صدای ادم هایی که نمیشناسمشان میشنوم و هی بودنش را آرزو میکنم ... و نمیدانم الان او کجاست ، و کدام گوش به جای گوش های من صدای دعا خواندنش را شنیده...
چیزی به صبح نمانده و من سعی میکنم از فرصت باقیمانده بهره ببرم و مشغول خواندن عبارات فوق العاده زیبایی که حضرت علی بن الحسین(ع) به ابوحمزه ی ثمالی آموخته بودند ، باشم ... اما ناگهان وسط خواندن دعا در حالی که اشک هایم صورتم را خیس کرده ، روحم پر میکشد به شب قدر سال پیش ...
به یاد می اورم جمله ای که از زبان یارم شنیدم :"جانا ، دیشب که ابوحمزه میخواندم هر کلمه را دوبار میخواندم ! یک بار به جای خودم و یکبار جای تو..." و دوباره اشکهایم از گوشه ی چشمم سرازیر شدند؛  اینبار نه از تامل در عبارات دعا ، لکه از شوق ، از دلتنگی، از شدت احساس نیازم به مردی که تا این حد عاشقم بود؛ و عاشقم هست ... لحظاتی با زبانی به غیر از زبان دعا با خدا حرف زدم : خدایا ، خدای مهربان من ، چطور میشود کسی انقدر عاشق کسی باشد که حتی در دعا خواندنش هم او را شریک خود کند ؟! کلمه ای برای خودش و کلمه ای به جای او ! خداجان ، چند تا از بنده هایت را ایطوری آفریده ای؟! چندتایشان بلدند اینطوری عاشق کسی باشند وعاشقی کنند؟! میدانم تعدادشان خیییلی کم است ؛ اصلا شاید تعدادشان فقط یکی باشد ، و آن یکی یار من است...ان یکی مرد محبوب قلب من است ، تمام جان من است ؛ 
من به تو التماس میکنم خداجانم ، به عشقش نگاه کن ، به عشقمان نگاه کن، به قلب هایمان که چطور برای هم میتپند و به وجودمان که چطور تشنه ی کنار هم بودن است ...
ادامه دارد...

در جواب متن برای غربت...

۰ بازديد
درسته که تو منو جانا صدا میزنی و من تو رو حضرت یار خطاب میکنم ، اما اینجا همون جاییه که باید بگم: "جانا سخن از زبان ما میگویی"...
 
بهت افتخار میکنم ، بهت میبالم ، و به خودم که بین تمام مردم دنیا عاشق و دلباخته ی مردی شدم که دقیقا مثل من فکر میکنه ، عقایدش مثل منه ، اهل افراط و تفریط در هیچ چیزی نیست ، و میدونه دقیقا کجا باید چه رفتاری داشته باشه... بهت میبالم که انقدر معرفتت نسبت به جایگاه امام معصوم بالاست...
 
با هم درد کشیدیم ، یه درد مشترک ، مثل همه ی دردهای مشترک دیگمون که با هم کشیدیم و میکشیم... درد چشیدن کمی ، ذره ای از غربت اماممون ...و چه درد مقدسی ، چه درد مبارکی ... و چقدر من خوشبختم که بین همه ی ادمهایی که حرف و احساس و عمق دردمو نمیفهمن ، تو رو دارم که درست مثل خودمی ... بیخود نیست که همیشه میگم تو ادامه منی در تنی دیگر... تو خود منی در تنی دیگر ، در جایی دیگر... خود من ، عزیزترین من ، بمون برام...
.
سه شنبه ۱۹ اسفند