دوشنبه ۰۲ تیر ۰۴ | ۱۷:۰۷ ۱۷ بازديد
گاهی دلتنگی امان نمیدهد...
و چقدر این "گاهی" ها در روزگار اکنون من فراوان شده اند...
بی تابی و شوق دیدار یار مرا به خیابان میکشد ..به ایستادن روبروی آن دوستداشتنی ترین پنجره ی دنیا...به انتظار لحظه ای چرخیدن گردن نازنینش به سوی پنجره ...
آه...چه انتظار شیرینِ کشنده ای!!
و چه بسیارند وقت هایی که با صندلی خالی اش مواجه میشوم و دست خالی بر میگردم ، با جمله ای که قلبم بر زبانم میریزد وتکرار میشود که : " فدای یک تار مویت که نیستی جان دلم ، الهی فقط سالم باشی تمام قلبم"... و میروم...میروم به امید زمانی دیگر...
قلبی در سینه دارم که بی وقفه میتپد برای قلبی در سینه ای دیگر
و روحی جان داده به تنم ، که پیوسته در حال گریختن است به سوی تنی دیگر
و چشمهایی بی تاب چشم هایی دیگر
و زبانی که پیوسته میچرخد به قربان صدقه ی محبوبی که نمیشنود جان فدا کردن های یار را ...
و تک تک اعضای وجودم هر کدام به نوعی در حال عشق بازی اند به پای یاری که ذره ذرهی وجودم محتاج وجودش مانده و محرومم از ذره ذره ی وجودش...
جانا
04/4/2
همین ؟؟