شنبه ۳۱ خرداد ۰۴ | ۱۶:۳۶ ۱۶ بازديد
نوشته هایش را میخوانم و با هر جمله اش تنم جانی تازه می یابد...
عشقش چون خون در رگ هایم جاریست ؛
ریشه ی وجودم به محبتش جان گرفته؛
وقلبم به امید وصالش میل تپیدن دارد ؛
نفس هایم به شوق رسیدن به نفس هایش از سینه ام بر می آیند...
و چشم هایم را هر صبح به امید دیدارش گشوده میشوند؛ دیداری کوتاه ، حتی از پشت شیشه های تاریک پنجره ای در آنسوی خیابان...
و شب که میشود پلک هایم با خیال شیرین سر بر بالین او داشتن، روی هم می روند.
دریا را بخاطر او دوست دارم
و به ماه بخاطر او چشم میدوزم
و این است حکایت این روزهای ما
حکایتی از توامانِ عشق و دلتنگی و امید و انتظار...
و شاید سهم ما از عشق همین باشد..
همین دلتنگی جانکاه ، همین امید جانبخش ، و همین انتظار شیرین و سخت ...
و شاید سهم ما از عشق همین یک به یک سپید شدنِ موهای اطراف شقیقه مان باشد...
همین قرص های آرامبخش
همین دیدارهای کوتاه از پشت پنجره ای تاریک در آن سوی خیابان...
و من
همین سهم کوچک ساده ام را به هیچ چیز این عالم نخواهم داد؛
به هیچ چیز عالم ،
به جز آغوش یار...
جانا
شنبه 31 خرداد 04
همین ؟؟