سه شنبه ۲۴ تیر ۰۴ | ۱۰:۵۳ ۲۹ بازديد
هر بار که چیزی مینویسد ، گویی دوبال به من هدیه میکند برای پریدن به سوی خودش...
من با آن دو بال، با شوقی وصف ناشدنی ، با چشم هایی که حریصانه به دنبال کلمه به کلمه و حرف به حرف نوشته هایش میدوند ،به سوی او پرواز میکنم و ناگهان خود را کنارش ، در اتاق کارش، پشت میز مهمانش میبینم که روبرویم نشسته و به فنجان قهوه ای مهمانم کرده ...
و برایم نوشته هایش را میخواند... از سهراب میگوید و از دلش ؛ و من مبهوت زیبایی کلامش، ذوق زده از نوشته ی فوق العاده زیبایش ، غرق در دریایی پر از عشق میشوم که پشت آن شهریست برای یاران دور از هم ...شهری که در آغوش یار بودن دیگر ممنوع نیست...بوسیدن و بوسیده شدن زیر نور ماه ممنوع نیست...شهری که همه جای ساحلش برای دو عاشق نقطه ی امن است ، و زیر همه ی درختانش میتوان در آغوش یار بود ...آه ...شهر پشت دریاها مرا به سوی خود میخواند...
یار میگوید و من دلم نمی آید چشم از او بردارم و قهوه ام را بنوشم ...
نوشته ی زیبایش که تمام میشود، قهوه ام سرد شده و دلم گرم...
.
جانای او
۰۴/۴/۲۴
۹:۴۰'
همین ؟؟
????????????
پرکشیدن به سوی یار بهانه نمیخواهد ، دوبال میخواهد که یار با نگاهی ، با کلمه ای ، معشوق را پر و بال میبخشد و ناگهان درهای قفس باز میشوند...در خیال...